گل

هزارپنجره شد بيداربه سمت روشن شب هايت
زموج خيز تگاهت تا فلات کوه غرور امروز
رسيده ام به " نمي دانم کجاي " وسعت دنيا يت
بيا و گريه کن آخر تا رها شوي به خدا عمري ست
طنين هق هق سازي پير نشسته خسته در آوا يت
و آمدم که ببويم رد سبز گام تورا شايد
مرابه رقص درآوردآي...طنين تق تق پاها يت
نشسته ام چه شکسته باز ... به استغاثه ي چشما نت
کوير تف زده اي هستم که دل سپرده به دريا يت
هزار پنجره شد بيدار با قدم زدنت در باغ
صداي بوي گتي پيچيد ميان خنده ي زيبا يت

گلي از شاخه اگر مي چينيم
برگ برگش نکنيم
و به بادش ندهيم
لااقل لاي کتاب دلمان بگذاريم
و شبي چند از آن را
هي بخوانيم و ببوسيم و معطر بشويم
شايد از باغچه کوچک انديشه مان گل رويد ...
زندگي
چون گل سرخي است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
يادمان باشد اگر گل چيديم
عطر و خار و گل و برگ همه همسايه ديوار به ديوار همند